ذبيح الله صفا

1370

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

دوستان و همنشينان او بوده ] بر آن ديباچه نوشته است . ميرنجات عمرى طولانى يافت و « با آنكه عمرش از هشتاد متراقى شده طبع جوانش شكفته‌تر از گلزار و طرب‌افزاتر از خندهء بهار بود » [ تذكرهء حزين ص 62 ] . وفاتش بسال 1126 ه اتفاق افتاد . ازوست از مثنوى گل كشتى و از ديوان غزلهايش : باز دل برده ز من پرفن باتدبيرى * شيراندام بتى نوچهء كشتىگيرى نونيازى بفنون ستم آراسته‌يى * نوجوانى صنم و دلبر نوخاسته‌يى شعله كردار نگاهى همه طور و انداز * تلخ و پرزور و بلا همچو شراب شيراز سرو بالاصنمى آمده خوش بر سر پا * ز سر صدق بگوييد همه نام خدا [ در ضمن وصف طولانى اين كشتىگير بسى از اصطلاحات زورخانه‌يى آمده است مثل : ] دل نسر فلك از رشك كنى ديوانه * همچو طاوس زنى چتر تو در شل‌خانه دل دگر گرم تپيدن شده در سينهء تنگ * مىزند آن بت طناز مگر تخته شلنگ هست بر تخته شلنگ تو به آن زيبايى * كه زند تخته بهنگام سحر ترسايى اى كه در هند خط تيغ تو كارى باشد * منصب تخته شلنگ تو هزارى باشد چه عجب تخته اگر عود قمارى گردد * جايگير قدمت بيست هزارى گردد در شلنگ است عرق‌ريز دگر دلبر ما * گل شبنم‌زده گرديده ستم‌گستر ما مطربا بلبل باغ چمن رندان را * گرم كن از دم خود انجمن رندان را ناله‌ات صيقل آيينهء جانست بلى * تنبكت تاج سر سوختگانست بلى نوبت زمزمهء تخته شلنگ است شلنگ * چهرهء يار فرنگست فرنگست فرنگ تو كه از اهل تلنگى بر ارباب نياز * ناتلنگى مكن و بهر حريفان بنواز محفل پير و جوانست مقامى شد كن * بزم خونابه‌خورانست پيامى شد كن بىاصول قدمش سكهء رايج نزنى * خارجى ، واقف دم باش كه خارج نزنى تنبك عربده‌جو را بسر چنگ بگير * راك را شد كن و آنگاه ره رنگ بگير جرگ را ديدهء حيرت‌زدهء محشر كن * تازه كن زمزمه و شد پياپى سر كن تا بمعشوق كند دود دل عاشق زار * قال كن شور كن و جهد كن انديشه مدار